تبليغاتX
اندکی بیداری دردنیای بخواب فرورفته

اندکی بیداری دردنیای بخواب فرورفته
 
Page Rank

محل درج آگهی و تبلیغات شما
 
نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم بهمن 1390 توسط H.H

 

خاطره خواندنی از دیدار رهبری با خانواده شهید مسیحی

صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده‌ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها اگربگوییم که از بسیج آمدیم آخر محله آنها بسیج نداره،اگر بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. بالاخره کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شما ست می‌خواهیم فیلمی از شما بگیریم و روی آنتن بفرستیم.

برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند.

با بیسم به من گفته شد که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره با مکافاتی وارد شدیم. چون کار را باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.

کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. ماشین آقا که یک ذره به منطقه نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم در این فاصله ی زمانی برای این که این خانم لباسی مناسب تر بپوشندو این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.

گفت: قدم شان روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی………؟

من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.

دخترها گفتند: چه شد؟

گفتم: ببخشید! ما همان صداو سیمایی های صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.

تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد

این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که بايد كنار در مي‌ايستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد کنار در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.

گفتم: بفرمایید.

گفت شما؟

نه این‌که ما را نمی‌شناخت، گفتند،  یعنی (تو چه کاره‌ای ؟) گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.

گفت: کس دیگری نیست؟

یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.

گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.

معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.

من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.

لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباس مان را عوض کنیم.

به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.

گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.

چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. يكي از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت كه مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم.

رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟

گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.

گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟

رفتیم آن اتاق پشتي. گفتم: ببخشید، پدرتان؟

گفتند، مرده.

گفتیم، برادر؟

گفتند، یکی داشتیم شهید شده.

گفتیم، بزرگتری، کسی؟

گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند.

فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.

در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.

این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟

بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.

او را داخل كه بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهايت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.

حضرت آقا چايي و شيريني‌شان را خورد

رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.

دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟

گفتند: دانشجو هستند.

آقا خيلي تحسینشان کرد و با این‌ها كلي صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟

این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟

آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.

بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم.

این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.

چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.

توی خانة مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می‌پریم و می‌آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می‌کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟

یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.

ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F14، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالاي صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود. هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران مي‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد كه چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.

ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.

مادر شهيد گفت: امروز فهميدم كه علي(ع) كيست

مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض کنم؟

آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.

گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(ع) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم. من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضي چيزها را.

می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دورة 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در 25 سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.

امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌اي كه داريد، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(ع) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.

از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(ع) و 25 سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمی‌دهد؟

بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبيخ كردند

ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر.

با آن‌ها خداحافظي كرديم و به‌سمت دفتر به‌راه افتاديم. وقتي رسيديم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.

آمدند. گفتند: این کار احمقانه چه بود كه شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید.

منبع: ماهنامه امتداد

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 توسط H.H

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق
خود مشغول مطالعه بود كه به
ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و
با انگشت به طلبه بيچاره اشاره
کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد:
شام چه داري ؟؟ طلبه آنچه را
که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه
شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با
زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌اي از
اتاق خوابيد.

صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق
خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را
همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه
عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع
ندادي و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهديد کرد که اگر
به کسي خبر دهم مرا به دست
جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق
شود که آيا اين جوان خطائي کرده
يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد
چطور توانستي در برابر نفست
مقاومت نمائي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را
نشان داد و شاه ديد که تمام
انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد. طلبه
گفت : چون او به خواب رفت نفس
اماره مرا وسوسه مي نمود. هر بار که نفسم
وسوسه مي کرد يکي از انگشتان را
بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم
آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه
کردم و به فضل خدا ، شيطان
نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و
ايمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد
و دستور داد همين شاهزاده را
به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او
لقب ميرداماد داد و امروزه تمام
علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده
و نام و يادش را گرامي مي
دارند. از مهمترين شاگردان وي مي توان به
ملا صدرا اشاره نمود .

نظر شما مایه ی دلگرمی ماست.


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم مهر 1390 توسط H.H

قدر : همه دنیا قوانینی داره که ما براساس اون داریم زندگی میکنیم
مثلا وقتی آب می خوریم می دونیم که آب مایع است و راحت از گلو پایین میره
حالا فرض کن قانونینی بر جهان حاکم نبود و آب بدون هیچ قانونی تغیییر حالت می داد آیا می تونستیم به آسونی آب بخوریم هرگز .......
قضا : یعنی اراده خداوند و هر موقع که صلاح  باشه از قدرالهی  پیشی میگیره

مثال: فرض کنید از پشت بام دارید سقوط می کنید قدر الهی (قوانین حاکم بر دنیا)بر این است که شما با شتاب g به زمین خورده و احتمالا بمیرید.

حال اگه کسی که دعاش مستاجاب باشه برای شما دعا کنه  آسیبی نبینید قضا الهی حکم میکنه که شما سالم به زمین برسید وخراشی هم بر ندارید.

نظر شما مایه ی دل گرمی ماست



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 توسط H.H

آدمی را چه شده در این روزگار ،دخیل بسته به هزاران عادت ،محصور گشته در اندیشه خویش ،هدف از یاد برده ........... آاااااااااای آدم بکجا چنین شتابان این ره که تو می روی به ترکستان است اما دریق که آدمی افسار گوش به زبان سپرده وبه تاخت به نا کجا آباد می تازد.......... کاش لحظه ای از روز الست را بیاد آرد کاش................

نظر های شما مایه ی دلگرمی ماست


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 توسط H.H

دور نمایی از مباحث

-معیار صدق معرفت های دینی.

-تعارض معرفت های دینی ودیگر معرفت های بشری.

-نظریه قرائت های متعدد از دین ومبانی آن.

-پلورالیسم دینی یا حقانیت همه ادیان.

-حقانیت ورستگاری در اسلام.

-امکان تغییر در دین.

-تغییروتحول در معرفت دینی.

از این به بعد شاید یکی در میان ،شاید هم دو تا در میان از ناگفته ها ، دغدغه انسانی، درد دلها ،نکته های تازه وهرآنچه که مفید باشه بیان می کنم تا شاید فضای فراهم شود برای تفکر بیشترو تبادل تجربه ها ،نگرش ها ودغدغه هایی که دوستان نسبت به خود ودنیای پیرامون خود دارند باشد.

منتظر مطالب بعدی باشید..........


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 توسط H.H


عبارت "معرفت دینی" ترکیبی از واژه"معرفت"و"دینی".برای دستیابی به تعریف دقیقی در مورد معرفت دینی،لازم است.ابتدا اجزای آنها،یعنی واژه های "دین"و"معرفت" را تعریف کرده،حقیقت آنها را باز شناسیم.

حقیقت دین

تعریف های بسیاری برای دین ارائه شده است.یکی از تعریف های آن عبارت است از مجموعه ای اساسی از عقاید مطابق با واقع واحکام عملی و اخلاقی که در رسیدن انسان به کمال وسعادت حقیقی نقش دارند.

عقاید(هست هاونیست ها) پایه اساسی وشالوده دین است واحکام عملی ، بر خواسته از آن پایه هاست وبا آنها متناسب وهماهنگ است.

یکی از تعاریف دیگر دین:دین مجموعه آنچه خداوند متعال بر پیامبر خود نازل کرده وتبین آن را بر عهده او واوصیای او نهاده است.

پس براساس تعریف دوم،دین از چهار بخش تشکیل شده 1- عقاید(هست ونیست ها)2- اخلاق 3-احکام (بایدها ونبایدها)4- حقایقی درباره تاریخ،طبیعت؛هستی ومانند آنها.

تعریف معرفت

همان طور که در مطالب پیشین بطور مفصل گفتیم معرفت وعلم به معنای آگاهی،شناخت وادراک است .(به مطالب معرفت شناسی رجوع کنید)

معرفت دینی

1-معرفت دینی:مجموعه شناخت هایی است درباره ادیان تحریف نشده الهی که در بخش های عقاید،اخلاق واحکام و به عبارت دیگر، در بخش های هست ها ونیست ها،بایدهاونبایدها وجود دارد.

2-معرفت دینی:مجموعه معرفت ها وشناخت هاست در مورد آنچه خداوند برپیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نازل کرده وتبیین آن را برعهده آن حضرت و اوصیای او نهاده است.


منتظر مطالب بعدی باشید(...........)

-------------------------------------------------------------------------------------------------

توجه :اگر به تازگی میهمان ما شدید،توصیه می کنم،از مطلب"معرفت شناسی"شروع کنید. باتشکر


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم شهریور 1390 توسط H.H

"ارسطو: نخست باید معلوم کنیم که صدق چیست وکذب چیست؟ کذب این است که درباره آنچه هست بگوییم: نیست و درباره آنچه که نیست بگوییم :هست.صدق این است که درباره آنچه هست بگوییم: هست و درباره آنچه که نیست بگوییم :نیست."

پیش از آنکه صدق را تعریف کنیم،حقیقت آن را بیان می کنیم.به گزاره های زیر توجه کنید.

الف: خورشید از زمین بزرگ تر است.

ب : زمین از خورشید بزرگ تر است.

آیا هر دو گزاره فوق را می پذیرید؟ آیا هر دو صادق (درست) اند یا هر دو کاذب (نادرست) اند؟ کدام یک درست هستند؟

آشکار است "الف" درست است و"ب" نادرست زیرا "الف" گزاره ای است که از بزرگ تر بودن خورشید از زمین حکایت می کند و این گزاره در دنیای واقع نیزوجود دارد و کسی این واقعیت را نمی تواند انکار کند.اما گزاره "ب" گزاره ای است که از بزرگ تر بودن زمین از خورشید حکایت می کند که در دنیای واقع چنین حقیقتی وجود ندارد.

تعریف صدق : هر زمان که گزاره ای با واقعیت مطابقت داشت می گوییم گزاره صادق است.

تعریف کذب : هر زمان که گزاره ای با واقعیت مطابقت نداشت می گوییم گزاره کاذب است.


منتظر مطالب بعدی باشید(معرفت دینی...........)

-------------------------------------------------------------------------------------------------

توجه :اگر به تازگی میهمان ما شدید،توصیه می کنم،از مطلب"معرفت شناسی"شروع کنید. باتشکر


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم شهریور 1390 توسط H.H





نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم شهریور 1390 توسط H.H
گزاره های پسین گزاره هایی اند که صدق وکذبشان از راه حواس (بینایی،شنوایی،و...)معلوم می گردد؛مانند علوم تجربی .اگربرای یک قانون تجربی (گزاره پسین) مورد نقیضی پیدا شود،گزاره کلاً باطل نمی شود؛بلکه تنها کلیت آن از بین می رود.از این رو  قانون تجربی نسبت  به موارد بسیاری درست است.

اما گزاره پیشین گزاره هایی اند که تشخیص صدق وکذبشان ازتنها راه عقل ممکن است.این گونه گزاره ها نیازی به حواس وآزمایش ندارد.اگر بتوان مورد نقیضی برای چنین گزاره هایی یافت،کلاً بی اعتبارمی گردند.گزاره های پیشین یا در همه موارد صادق اند یا درهمه موارد نادرست.مانند اصل علیت یا اصل قواعد ریاضی وفلسفی و... گزاره "دوخط موازی هیچ گاه یکدیگر را قطع نخواهند کرد"گزاره پیشین است.

منتظر مطالب بعدی باشید( حقیقت صدق........)

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

توجه :اگر به تازگی میهمان ما شدید،توصیه می کنم ،از مطلب "معرفت شناسی" شروع کنید. باتشکر
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم شهریور 1390 توسط H.H
قضیا به سه دسته تقسیم می شوند :

بدیهی ونظری؛  تحلیلی و ترکیبی؛  پسین وپیشین؛

بدیهی ونظری قضایا بدیهی،گزاره هایی هستند که پذیرش آنهابه استدلال نیاز ندارد؛اما قضایای نظری ،گزاره هایی هستند که پذیرش آنها به استدلال نیازمند است.

قضایای بدیهی به 1- بدیهیات اولیه (مثل دانستن این که جمع دونقیض محال است نظیرمحال بودن گزاره، صندلی هم هست وهم نیست) و2- وجدانیات(قضایای که از انعکاس علوم حضوری در ذهن به دست می آیند؛نظیر گزاره "من هستم"،"من شادمان و خوشحالم") تقسیم می شود.

  تحلیلی وترکیبی

تحلیلی : گزاره ای است که مفهوم همراه آن به طریقی از تحلیل مفهوم به دست آید؛ مثل : "هر معلولی علتی دارد" قضیه تحلیلی است؛ زیرا هنگامی که معلول ، را تحلیل می کنیم، مفهوم "علت داربودن" از آن بدست می آید. مثال های دیگر"هر متا هلی همسر دارد"،"هر پدری فرزند دارد"و"انسان حیوان ناطق است"

ترکیبی : گزاره است که آن نمی توان مفهوم موضوع را از درون گزاره یافت.مثل "هر مردی فرزند دارد" اگر "مرد" را به تنهایی مورد بررسی قرار دهیم . نمی توانیم به فرزند داشتن او پی ببریم. پس گزاره ترکیبی است.اما در گزاره "هر پدری فرزند دارد" از مفهوم "پدر" به فرزند داشتن او پی می بریم پس گزاره تحلیلی است.

منتظر مطالب بعدی باشید( پسین و پیشن ........) -----------------------------------------------------------------------------------------------------------

توجه :اگر به تازگی میهمان ما شدید،توصیه می کنم ،از مطلب "معرفت شناسی" شروع کنید. باتشکر


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است